تبليغاتX
پیاده رو
پیاده رو


بی نام ِ پدر

دلتنگی

نام طفل ِ بی قراری است

که در شبانه های این پس کوچه ی تنها

در آغوش ِ تب دار ِ اشک

زاده شد

گاه گاهِ گریه دار

و لحظه های بی قرارش

بر لرزش ِ شانه های مادر

که شناسنامه ای بی نام ِ پدر

به دوش می کشد

سنگین تر است

از نگاه ِ بارانی ِ کویر

به آسمانی که پشت ِ درهای بسته ی ابر

زانوی غم بغل گرفته...



+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 1:23  توسط سایه  | 



پیچ جاده

آن روز که در پیچ ِ جاده گم شدی

به خود پیچید

آنقدر که دیوارهای خانه

پیچک پوش شد

نیامدی

آنقدر که برگ برگ ِ آن

اشک ِ دیوار شد 

نیا

نیا تا آخرین قطره

آن وقت قلم بردار

راهی کن پنجره را تا دیوار

 

هر که از پیچ جاده گذشت

پنجره لرزید

دل نازک شده بود

آنقدر که با نفس های این سیگار نیمه جان

شکسته شد!

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 2:29  توسط سایه  | 



اشک مهتاب

رفت

و رفت

از میان ِ درختان ایستاده

و عطر ِ سخت پوستان ِ خفته

گذشت

در انتهای آن همه سبز

سیاهی ِ عمیق

او را به خود خواند

وارد شد

یکباره همه چیز به پایان رسید

نور ، صدا ، حضور ...

هرچه پیشتر رفت

بیشتر تنها شد ... گریست

وارد شده بود

بی که بداند خروج کدام سو ست!

شب

مهتاب

پرده ی ابرها را کنار زد

و فرو ریخت

در گودال ِ آب دهانه ی غار

شب بویی

لابه لای سنگ ها

مست بود از اشک ِ مهتاب ...



+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 23:53  توسط سایه  | 



جای خالی

 

مانده ام

جای خالی ات

به این بزرگی

چگونه

در دلی تنگ و کوچک

جا گرفته؟!



+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 3:23  توسط سایه  | 



بن بست

پنجره با چشم ِ خیس

پس کوچه های باران را قدم می زد

که در انتهای بن بست ِ کابوس

پرنده از خواب پرید

رخت ِ سنگین ِ اسارت

به دیوارهای زندانش

زنجیر شده بود

 

گیرم زنجیرها پاره شود

دیوار فرو ریزد

و باد ِ عریان ِ رهایی

پرده های این خواب ِ آشفته را پرپر کند

وقتی آسمان

تمام ِ انتظارش را باریده

که ستاره ای

چشم به راه ِ رهگذری نیست

 

در انتهای همان بن بست

به خواب رفت ...



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 2:35  توسط سایه  | 



مداد رنگی...

چه کردی که گلهای وحشی

اینگونه رام ِ نگاهت شدند

و لابه لای برگ های دفترم خشکشان زد

جبر ِ جاذبه ات

چه زیرکانه قانون می شکند

و من

چه کودکانه مشق می گیرم

از باران!

چتر ِ بسته ات را

در ردیف دلتنگی ها می نویسم

با یک آسمان ستاره!

پاک کن ِ بی رنگ ِ دردهایت می شوم

و خط کش ِ بلند ِ آرزوهایت

کسر ِ نبودنت را

به ضرب ِ امید معکوس می کنم

عدد نجومی عشقم

طاق ِ شکسته ی رادیکال را تاب ندارد

توانم به صفر ِ مطلق نزدیک است

و نقطه چین فاصله مان را

تنها مدادهای رنگی پر می کنند

...

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 0:53  توسط سایه  | 



بهار ...

بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن

به شادی ِ رخ ِ گل بیخ ِ غم ز دل بر کَن

...

 

با آرزوی سالی سراسر سلامتی و شادی برای همه

سال نو مبارک



+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 0:31  توسط سایه  | 



انتظار

دختر

پا به پای باد

دوید و

خندید و

چرخید

تا که باد

عاشقش شد

تا گل های روسری اش را

باد برد

 

پسر

پا به پای بید مجنون

ایستاد و

ایستاد و

انتظار کشید

دسته گلی در دستش

 

تا که نسیم

تپش های بید مجنون را

آشفته کرد ...

 

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 23:11  توسط سایه  | 



خانه تکانی!

دلم می خواست

با زدن سپیده

بعد از خواب کوتاه ام

دنیا را جور دیگری می یافتم!

یک خانه تکانی اساسی

به طول چشمان بسته

و به وسعت فاصله ها...

 

حساب آرزوهای محال حسابی از دستم در می رود گاهی!

 



+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 2:6  توسط سایه  | 



تصویر ِ یک پل

واپسین بخارهای داغ ِ فنجان

قطره قطره نفس های تلخ ِ پنجره

سرفه های ممتد سیگار

که جان دادنش را می خندد

خاکستر ِ زهرخندش را

نقش می زند بر خاک ِ خاطره ها

پرده های شناور ِ گذشته بر بال ِ دودی سرشار

حضوری راکد در آغوش ِ بهت

تکیه بر انبوهی تکیده

روبه رو  ، آنسوی این همه التهاب

در پس ِ کدورت ِ شیشه ها

خلسه ی خاموش ِ زمستان

همه را خواب کرده

نگاه ِ ژولیده اش بی سبب

ته مانده های فنجان را می کاود

شاید نوای حضوری حک شده باشد!

خنده ی کودکانه ای

در تاریکخانه ی چشمش ظاهر شد

تصویر ِ یک پل

برای قدم های بیگانه با خاک

تک مداد باقیمانده در صف ِ مدادهای رنگی

دستی در نوسان ِ عقل و دل

پلی معلق در بودن و نبودن

 

برف آرام و بی صدا

لرزش ِ برهنه ی شانه های درخت

جای خالی ِ کلاغ

...



+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 22:1  توسط سایه  | 



کلاغ

کلاغ خیس از باران شبزده

پرسه ی بی تفاوت ِ باد

زخم های سرد و غمزده

 

در دلش تقلای شعله ای

پای درخت ِ پیر

روی زمین ِ یخ زده

هاشور می زند

تصویر ِ تنهایی ِ درخت

بر تن ِ گودال ِ آب را

 

تمام ِ شب

بر شانه ی درخت

قصه ی در به دری هایش را گفته بود

بن بست هایی که به خانه نمی رسید

 

بیچاره نمی دانست

درخت

سال ها پیش مرده بود!



+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 13:56  توسط سایه  | 



!

حکایت غریبی ست

رژه رفتن ناگفته های روز

بر بام ِ شب

و از دست رفتن ِ حساب ِ

ستاره هایی که خواب مانده اند...



+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 4:1  توسط سایه  | 



کوچه

پسر ِ همسایه

خانه ی قلبش را

با نمایی از سنگ

از نو ساخت

 

دختر همسایه

قلمش را

با ناخن هایی آهنی

معامله کرد

تا از نو

قلب های کودکانه را

بر تن دیوار

نقاشی کند

 

زخم های جوی پیر ِ این کوچه را

خون ِ فراموشی

مرهم گذاشت ...



+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 6:22  توسط سایه  | 



پرسش...

آسمان را بارها

با ابرهای تیره تر از این

دیده ام

اما بگو

ای برگ !

در افق این ابر ِ شبگیران

کاین چنین دلگیر و بارانی ست

پاره اندوه ِ کدامین یار زندانی ست ؟

 

( شفیعی کدکنی )

 



+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 23:13  توسط سایه  | 



آرزو

امشب تمام ِ حوصله را

در یک کلام ِ کوچک

در " تو"

خلاصه کردم :

ای کاش می شد

یک بار

تنها همین

یک بار

تکرار می شدی !

تکرار ...

 

( قیصر امین پور )



+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 23:9  توسط سایه  | 



سقوط

چکه چکه

قطره های زلال را

هرزگی ِ شیر به قعر فاضلاب می راند

بی رنگی ِ صدای سقوط را

عبور ِ لحظه های فنا شماره می کند 

تنی بی حال

غرق ِ دود و شراب

چشمانی گنگ

مات ِ تباهی

عقربه ها بی رغبت

می روند که رفته باشند

تکرار تا هیچ

رهایی ِ پنجره

باد بی مانع و سرکش

حرمت ِ حریر ِ سفید پنجره را به بازی می گیرد

پای می کوبد

خاک می پاشد

بلند بلند می خندد

در ! دروازه ی عروسک های رنگی ِ شب

گاه ِ تاریک وهم آلود ِ شب باز

و قبل از سپیده بسته می شود

عطرهای تند و رنگ ِ خون

میهمان هایی متهم

آلوده به قتل ِ یاس و مهتاب

جاده ای صاف و هموار

مقصد هیچ

هیچی که همه پنداشت

که همه را فنا کرد

 

باران! بیهوده خود را پای این پنجره نریز

نمناکی ِ بوی قدم هایت

کسی را در این حوالی بیدار نمی کند

سیلی شاید

....

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 1:14  توسط سایه  | 



سرود ِ ستاره

ستاره می گوید

دلم نمی خواهد غریبه ای باشم

میان ِ آبی ها

ستاره می گوید

دلم نمی خواهد صدا کنم اما

هجای آوازم

به شب در آمیزد کنار ِ تنهایی و بی خطابی ها

ستاره می گوید

تنم در این آبی

دگر نمی گنجد کجاست آلاله

که لحظه ای امشب

ردای سرخش را به عاریت گیرم

رها کنم خود را

از این سحابی ها

ستاره می گوید

دلم از این بالا گرفته می خواهم

بیایم آن پایین

کزین کبودینه

ملول و دلگیرم

خوشا سرودن ها و آفتابی ها

...

(شفیعی کدکنی)

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 22:24  توسط سایه  | 



آینه ...

سالهاست آیینه را نمی نگرد

از چهره ی بی روح ِ نقش بسته در آن بیزار است

چهره ای که لبخندی را به یادش می آورد

لبخندی که نگاهی را

نگاهی که زیر ِ آوار ِ خاطرات خاک می خورد

نگاهی که وقتی بود لبخند را زمزمه می کرد

نگاهی که وقتی رفت با خود برد

لبخند و روح ِ خنده های کودکانه را

 

سالهاست نمی خندد

نمی بیند

ولی

 خاطره می آید و نمی رود!



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 1:33  توسط سایه  | 



دیوار

دلم هوای طعم ِ دیوار کرده

اما نه از آن دیوار های کوتاه و

طعم ِ گِلی ِ کوچه باغ های سبز ِ کودکی

نه! 

بلند و محکم

مثل ِ دیوار ِ چین

اما نه!

محکم تر و سخت تر شاید

جوری که هیچ تصویری ، هرقدر سِحرانگیز و جادویی

از پهنای آن گذر نکند

هیچ پیامی بر بال ِ پرستو

از سر ِ آن پر نکشد

دیواری گرد ِ چند تابلو از گذشته

دیواری بین من و پرده ای از اکنون

ودیواری مقابل ِ کوچه هایی از آینده شاید

 

دلم دیواری می خواهد که پایش بنشیند

فقط یک دیوار !

به آن تکیه کند

قصه ی پرواز بخواند

و پنجره ای بر تن ِ آن نقاشی کند

بی رنگ و سفید

...

قد ِ پسرک ِ همسایه

باز هم بلندتر از خیلی دیوارهاست

در باغچه ی خانه شان بنفشه می کارد

پرسیدم در باغچه ی کوچکش

جایی به اندازه ی یک مشت دارد؟

تا چشمانم را در آن خاک کند

شاید

تا بهار

پیچکی دستش را بگیرد

و تا آسمان راهی اش کند

آخر دلم حرفها دارد با آسمان

و پنجره ها باز هم بسته اند

شاید سَحَری در چشمم زاده شد

نور را چشید

خدا را لمس کرد

شاید...



+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 19:51  توسط سایه  | 



حسرت

امروز

چقدر غبطه خوردم به حال این آسمان

بارید و بارید

هر چه دلتنگی داشت

هنوز می بارد

و من هنوز حسرت می خورم

بارش ِ دلتنگی هایم را ...



+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 0:12  توسط سایه  | 



قصه ی درد

رفتم به کنار ِ رود

سر تا پا مست

رودم به هزار قصه می برد ز دست

چون قصه ی درد ِ خویش با او گفتم

لرزید و رمید و رفت و نالید و شکست ...

(فریدون مشیری)

 

زین پس قصه ی درد خویش با هیچکس نخواهم گفت ...

لرزش و رفتن و ناله و شکستش

هرچه هست از آن ِ خودم ... 



+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 1:6  توسط سایه  | 



بیهودگی

امروز را به باد سپردم

امشب کنار ِ پنجره بیدار مانده ام

دانم که بامداد

امروز ِ دیگری را با خود می آورد

تا من دوباره آن را

بسپارمش به باد ...

( فریدون مشیری )

 

کاش گریزی بر این بیهودگی ها می یافتم



+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 20:21  توسط سایه  | 



نمی دانستم...

دلم را به خواب زدم

شاید

خالی ِ حضورت را نبارد

و چوب خط ِ نبودنت را

در قاب ِ سرد ِ شومینه به آتش نکشد

شاید هوای برگ های زرد ِ خاطره را

باد برد

شاید طعم ِ تلخ ِ قهوه های بارانی

دود شد

شاید

...

دلم را به خواب زدم

 اما نمی دانستم

خواب ِ تو را خواهد دید!



+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 17:50  توسط سایه  | 



شهر ِ شب

ساعت

از نیمه های سکوت و ستاره و شب

گذشته بود

که واردِ شهر شدم

راه ِ درازی

جاده ها را

تک تک شمرده بودم

شهر

چنان در سیاهی غرق

که انگار دزدی

هرچه رنگ

از هر جا برده بود

کم کم

روشنی ِ چشمانم

همنوا با تاریکی

گام بر می داشت

که به اولین

درخت

تیر ِ چراغ برق

...

نمی دانم!

رسید

طناب ِ درازی دورِ آن حلقه شده بود

محکوم ِ دم ِ صبح را انتظار می کشید!

آن سوتر

صدای قدم های دسته جمعی شب پوشان

لحظه لحظه

نزدیک می شد

موسیقی غریب ِ قدم هاشان

راه ِ نفسم را می فشرد

تنها بوی حفگی

در هوا می چرخید

دایره های تاریک

تنگ تر و تنگ تر می شدند

 

که ناگاه

دستی از میان صدایی آشنا

مرا بیرون کشید

وباز

هنوز صبح نشده بود....



+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 1:39  توسط سایه  | 



عشق لرزه ...

دوست داشتن به معنی شناختن نیست

دوست داشتن یعنی اولویت دادن به یک نفر ، ترجیح دادن

درست برعکس علم و آگاهی ...

 

پ.ن :مطلب بالا یه بخش کوچیک از کتاب (نمایشنامه) عشق لرزه نوشته ی اریک امانوئل اشمیت . سیر داستانش خیلی جذاب و جالبه و خوندنش خالی از لطف نیست ، تو جشنواره ی تئاتر فجر امسالم اجرا داشت...



+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 15:46  توسط سایه  | 



بوم سپید

سپیدی خیره کننده ی بوم

هم قد ِ سپیدیِ چشمانِ انتظار

به سه پایه ی چوبی ِ کنار ِ پنجره

تکیه زده

و دستی

میان ِ دود و قلم

دل دل می کند .

تا دوباره

مثل ِ هر روز

دم ِ روشنی ِ آسمان

وقتی نور

از آبی ها

تا زلال ِ کاسه ی سفالی لب ایوان

سرریز شد

زمین را به آسمان بدوزی

و میان صف ِ شمعدانی ها

آرام بگیری

مثل ِ هر روز

پنجره را می پایی و ...

قلم در دستان تردید می چرخد

و نقش می زند آرامش حضورت را

قدم های مصمم

و زمزمه ی نفس هایت را

و باز

به نگاهت که می رسد

پر می کشی!

و باران

در امتداد رفتنت

تمام نیمه کاره ها را نقش ِ بر آب می کند

سال هاست می آیی

بی که نگاهت

چند قدم این سوتر بیاید

از پشت ِ پنجره

خط بزند سکوتِ بی خبری را

این چه پیامی ست

که این چنین نگاهت را

در پس هفت پرده پوشانده ای

  مبادا بخواند ات

سال هاست این بوم

چشم به راه ِ پیامی ست

هر روز

سپیدتر می شود

و تو

دورتر ...



+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 3:29  توسط سایه  | 



بارون...

صبح سرد و خاکستری بود

ولی دم ِ غروب

می شه لبخند ِ خدا رو

بی واسطه

نفس کشید !



+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 17:7  توسط سایه  | 



زنده به گور

مرده یا زنده

برای تو چه فرقی می کند

وقتی از تمام وجودش

تنها عطری می خواهی

تا از نفس های مسموم زندگی

فرار کنی!

 

بگذار روی میز

زیر نگاه تو

خشک شود

عطرش مال ِ تو

فقط

میان برگ های سنگی ِ کتابت

زنده به گورش نکن...



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 13:20  توسط سایه  | 



...

قلب ِ ساعت دیواری

در تنهایی این عصر ایستاده

و زمستان

در چشم ِ پنجره

یخ بسته است

دستی

غبار ِ آینه را

جاده نقاشی می کند

و دستی

در راه ِ نوشتن

"رفتن" را میخکوب شده

نگاهی

قاب ِ خالی ِ پیش ِ رو را

می کاود

و باران

بی که رعدی راهش را روشن کند

کوره راهی را می شوید

که از بن بست جان گرفته است

...

برق ِ نگاهی کم است

تا فانوس های شبانه را

از پستوی خاموشی

صدا کند!



+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 23:18  توسط سایه  | 



نیمه راه

سهمم از پیاده روی ِ امروز

همراهی سبز و ساکت بود

که از میانه های راه به من ملحق شد

پیرمردی او را به من داد و گفت :

"لبخندهای زورکی ِ این روزهای خورشید

و هر هفته کف ِ دستی آب

برای زنده ماندنش بس است..." !

 

از امروز

بر طاق ِ چوبی خانه ی کتاب هایم ساکن است

قول داده

تا آخرین ستاره شریک ِ شبم باشد

 

آنقدر کوچک است

که نمی دانم حرف هایم را می فهمد یا نه

هرچه هست می شنود

 

گلدان ِ کوچکم

نیمه ی راه همراهم شد

کاش

رفیق ِ نیمه راه نباشد!



+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 2:57  توسط سایه  | 



درباره وبلاگ

می نویسم از پیاده روی هام ،از پیاده روی رویِ صفحه کاغذ گرفته و خیابون ولی عصر تا روی اعصاب آدما ...!


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
ترجمه قالب
طراح قالب


بايگاني
شهریور 1389
مرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388


پیوندها
ساز خاموش
نثار آبی آسمان
درباره الی
ღ♥ღدنیای شیرین ماღ♥ღ
پروانگی های یک پیله ی کوچک
شب..سکوت..دریا
رنگین کمان
ادب و موسیقی
دایرة الچوبین
سقف و نظم و تکرار
دیدارکده
نقطه
چکاوک
برگ نویس روزهای پاییزیم
یه روزایی ...
مرغ عشق ...
مداد رنگی؛خط خطی های تنهایی من
صدای ثانیه ها
سکوت سرد شب
وقتی همه عاشق بودند
اشتباه مجنون
شب های روشن
هوای بارانی
هم جنس گل یاس
گفت: آن چه یافت می نشود آنم آرزوست...
آوای پیانوی خاکستری
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
دل خسته
بی پاسخ
الی
دو قدم مانده به هشیاری سیب...!
پرچین خیال
genres
ادوارد دست قیچی
کوتاه
palmina
کلبه تنهایی
وب نویس
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


پیوندهای روزانه
هیچک
تماشاخانه ایران شهر
خانه هنرمندان ایران
تئاتر شهر
آرشیو پیوندهای روزانه

آخرین نوشته ها
بی نام ِ پدر
پیچ جاده
اشک مهتاب
جای خالی
بن بست
مداد رنگی...
بهار ...
انتظار
خانه تکانی!
تصویر ِ یک پل


لوگوی دوستان